آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

درددل های مادرانه

فرشته کوچولوی من ! الان 3 هفته است که راه میری جدیدا یاد گرفتی تند تند به حالت دو میری! و من چه دلتنگ چهاردست وپارفتنت خواهم شد تو ای کودک 16 ماهه من!تورا دلتنگ خواهم شد روز به روز که بزرگ تر میشوی!گرچه شیرینتر و جذاب تر میشوی اما چه دلتنگ تو خواهم شد ! آن هنگام که تورا در آغوش میگیرم و تو کامل در بغل من جامیشوی! دلتنگ همین لحظه ها میشوم دلتنگ اینکه دیگر آنقدرکوچک نباشی که در آغوشم جا بگیری! اما آغوش من همواره به روی تو باز است ...
27 مهر 1391

کلمات قصار

واما کلماتی که من به زبان میارم: دست:   از 9ماهگی  به صورت کامل و صحیح چرخ:           از9ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن سبز:      از 9ماهگی  تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن زرد:           از 9ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن رفت:      از 9ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن شیر:     از 10 ماهگی تقریبا کامل طوری که دیگران متوجه میشن در:         ...
27 مهر 1391

من و پارک و دوستانم

امروز 5شنبه 23 شهریور ماه یک هزار و سیصد خورشیدی: من و مامان زهره رفتیم پارک ملت که اونجا دوستانم رو ببینم ،که پیشنهاد رفتن به چنین قراری رو مامان زهره و البته خاله مرجان جون دادند که ازهر دوشون بینهایت ممنونم پارسا پسر خاله مرجان. آرتا پسر خاله بهاره. سپنتا پسر خاله مریم. بردیا پسر خاله نسرین. پانیلا دختر خاله کتایون . من کامیونم رو برده بودم که بچه ها هی از من میگرفتند و باهاش بازی میکردند من هم ماشین یکی از بچه ها رو میگرفتم ما دوبار پفیلا رو ریختیم روی زیر انداز که مامان هامون مجبور شدند اون رو بتکونند   این عکس قبل از رسیدن سر قرارمونه: معرفی میکنم از سمت چپ: بردیا جون،پارسا جون،خودم،سپنتا جون ...
1 مهر 1391

من پارک قفس پرندگان

جمعه 17 شهریور ماه 91 من و مامان زهره و بابا مجید رفتیم پارک ملت. ظهر حوال ساعت 1 توی پارک بودیم ابتدا رفتیم قفس پرندگان رو دیدیم بعد هم رفتیم زیر انداز رو پهن کردیم و من ناهار خوردم و از اونجاییکه هوا خیلی خیلی خوب بود زنگ زدم و با اصرار مامان بدری و بابابزرگ و دایی محمد رو کشوندیم پارک! البته به نفع مامانی و بابایی هم شد چون اونها ناهار نداشتند و جاتون خالی مامان بدری جون لوبیا پخته بود،آخ چه لوبیا پلویی ...
1 مهر 1391

واما من و آتلیه و عکس هام:

مامان زهره و بابایی من رو در تاریخ پنجم مرداد ماه هزار و سیصدو نود یک شمسی به اولین آتلیه عمرم بردند. آتلیه سها که اونجا عمو علی خیلی مهربون بود و حسابی تلاش کرد تا از من عکس های خوشگل بگیره!   من هم که معرف حضورتون هستم انقدر آروم و آقا نشستم تا عکس از بنده بگیرن که نگو!!!!!!!!! نه بابا باور نکنید یه وقت!!!!!! مگه من  یک جامی نشستم! این  چندتا عکس از بنده به همراه مامان زهره جون و بابا مجید عزیزم.              ...
19 شهريور 1391

چکیده ای از دومین سفر یک سالگی من

و این هم خاطرات دومین سفر 1 سالگی من: تعطیلات عید فطر سال 91 ما به تالش رفتیم.البته شهر تالش رو هم رد کردیم تا اینکه بعد از هشپر رسیدیم به روستای آق اولر،که ییلاق مردم هشتپر هست. در ویلای دوست مامان بدری جونم ،ژیلا جون مستقر شدیم.یک ویلای کاملا بزرگ که طبقه اولش 4 تا فرش 9 متری انداخته بودندو این هم که میدونید یعنی چی؟ یعنی جا و مکان بازی بنده مهیا بود اون هم چه مهییایی! چون روستا خیلی بکر بود و ما کاملا با شهر فاصله داشتیم،همه اش توی خونه و روستا میگشتیم و واقعا جاتونخالی!چه هوایی!چه طبیعتی!هوای کوهستان و طبیعت شمال! اونجا بنده کیف کردم،آخه میدونید توی عمرم گاو ندیده بودم ببعی از نزدیک ندیده بودم،هاپو و بوقلمون رو که دیگه نگو...
8 شهريور 1391

و بالاخره ورود بنده به پایتخت قدیمی ایران باستان

در تاریخ 1 شنبه 11 تیرماه 1391 من به همراه مامان زهره و بابابزرگ و مامان بدری جون به شهر هگمتانه پایتخت مادها قدم گذاشتم بابا مجید هم قرار شد دوشنبه بعد از انجام ماموریت از رشت به همدان بیاد 3شنبه 13 تیرماه اولین سالگرد فوت خاله افسر که متاسفانه بنده سعادت دیدن رو نداشتم( و خاله جون خیلی مشتاق بود بنده رو ببینه)بود علت اصلی سفر ما هم همین بود،ما در خونه مامان بزرگ(مامان مامان بدری)مستقر شدیم. روز 3شنبه که مسجد رفتیم و سر خاک. روز 4 شنبه هم بابابزرگ به افتخار بنده یه مهمونی توی عباس آباد همدان ترتیب داد،آخه اون یکی مامان بزرگ مامان زهره و عموهاش و عمه اش من رو از بدو تولد تا کنون ندیده بودند ین هم عکسهای بنده در عب...
8 شهريور 1391

وبالاخره از راه رسید این جشن 1 سالگی پرماجرای من

واما جشن بنده   بعد از 1 هفته زحمات مامانی و البته بابایی در تاریخ 18 خردادماه یک هزار وسیصدونودویک: مامانی که از لحاظ غذا ودسر سنگ تموم گذاشت بابایی هم از لحاظ تزییناتجاداره از زحماتتون تشکر کنم! -:خواهش میکنم قند عسلم پسر پسرم:)   در جشن تولد من همه عموها و عمه هاو مادربزرگم وپدربزرگم و خاله های و دایی و عمو های مامانی و صدالبته مامان بدری جون و بابابزرگ عزیزم و دایی عزیزم دعوت بودند  محل برگزاری جشن هم خونه مامان بدری و بابابزرگ بود برنامه از ساعت 5 شروع شد و طبق معمول خانومهاو بزن وبرقص    بعد از صرف شام آقایون هم به جمع خانومها پیوستند برای باز کردن کادوها و  صرف کیک البته یه وقت فکر...
6 تير 1391